|
تفسيرقران .سوره كهف |
۱۳ -نحن نقصّ عليك نبأهم بالحق انهم فتيةامنوابربهم وزدنهم هدي. خداي سبحان دراين شريفه ودرايات بعدي مسأله اصحاب كهف راتاحدي روشنترومبسوط ترمطرح مي نمايدوباشروعي مؤكدبه ضميرمنفصل مي فرمايديارسول الله ماسرگذشت آنهارابرايت مطرح مي كنيم.واينكه خداي سبحان بيان قصه رابه خودمنتسب مي كندخودنوعي عظمت دادن به قصه است.هم درانتساب يك نوع تعظيم است وهم درنوع ضمير.وهم درجانمائي ضميركه درصدرايه جاگرفته.همه بمنظوراهميت دادن به كارشايسته اصحاب كهف است.وهمين كه خداي متعال قصه رابه خودمنتسب مي كندخودگوياي صحت وراستي قضيه است ودردل خوداين نكته گنجانده شده كه حق خورده گيري درآن ممنوع مي باشدوازحيث زماني هم به زمانهاي ماقبل دلالت داردوخطاب به حضرت خاتم بوده ومعمولا واژه قصه بيك خبرمحقق شده درزمانهاي پيشين دلالت دارد.اين واژه وقتي درقران اعمال باشدبيك امرمهم هم اشاره خواهدداشت.وازلحن واژه معلوم مي شودكه قضيه درالسنةامم گذشته هم امرمعلوم ومعروفي بوده.اماشناسه گوئي ان كماهوشايدرايج نبوده ودر اثرگذشت زمان اضافه وكمي دران پديدامده بوده ولذاخداي متعال آنرامطرح نموده تابعدادچارتحريف نباشد.احتمال هم هست كه نحن نقص عليك هم ازباب تعظيم به مسأله باشدوهم ازباب اخباري باشدكه مقداري ازانهادرزمان حضرت خاتم معلوم بوده امامقدارشاخص راخداي سبحان متذكرمي شود.واحتمال هم هست كه بحسب ذات احديت باشد.همانطوركه تبريك گويي خدابخودامرتعظيمي مي باشد.ولذانحن نقص بيان عظمت خودخداي سبحان مي باشد.واحتمال هم هست كه درمقام مخاطبه باحضرت خاتم ازباب رعايت ادب وشخصيت حضرت خاتم عبارت رابااين عنوان مطرح نموده باشد.ودرخطاب كاف به حضرت هم يك نوع تعظيم حضرت خاتم لحاظ شده.وشايسته شنونده شدن به چنان امرمهم راحضرت خاتم عنوان نموده.درواقع درصدرايه هم عظمت قصه وهم عظمت حضرت خاتم وهم ادب گفتاري منظورشده.وهم درواژه نبأهم عظمت اصحاب كهف لحاظ شده.ووجه الفرق قصه بانبأهم درهمين است.وتوصيف نبأبه حق هم درستي ماوقع راايفادمي كند.وشايدبشودگفت كه فرق قصه بانبأاين است كه درقصه پاي دخالت ديگري درميان مي باشدوافرادي قضيه رامحقق مي كنند.اما نبأچيزي است كه مخبري خبرمهم وحقي رامطرح مي نمايدولذانبأبه حق توصيف شده اماقصه به حق توصيف نشده.وفرق بعدي هم اين است كه قصه يك بازگويي است امانبأخبردست اول بحساب مي ايدوقصه بخاطرمطرح شدن درطول زمانهاي گذشته امكان دگرگوني راداردامادرنبأهم چووصفي منظورنمي شود.وقصه مربوط به فردمي شودامادرنبأفردمنظورنمي شود.ولذامضاف به ضميرجمع شده.ونبأذوفائده عظيم است اماقصه به اين وصفي نمي باشد.درقصه غيرقراني محاكات چندان قرص وباوركردني نمي باشدامادرانباءتقويت كلامي بيشترمي شود.بعدخداي سبحان خصوصيت وويژگي هاي اصحاب كهف رابيان فرموده كه اولاآنهاازحيث سن وسالي جوان بوده وازحيث عقيدتي مؤمن بوده اند.وازحيث پرستش خداپرست بوده اندوچون همه خصوصيات يك انسان متعّبدراداشته اندخداوندمتعال هم به داشته هاي آنهاافزوده وآنهارادرراه هدايت هدايت يافته ترنمود. احتمال هست كه مرادازفتيه همان جوان ازحيث سن وسال مرادباشدواحتمال داردكه ازحيث دقت بهنگام تصميم گيري بمثل جوان سن وسالي بوده باشندواحتمال هست كه ازحيث شجاعت بيان توصيف شده باشندوامكان هم داردكه ازحيث تقويت ايماني وكم گناهي بمثل جوان بوده اند.وامكان داردكه ازحيث بشاشت وطلاقت سيمايي بمثل جوان بوده باشند.وامكان داردكه ازحيث نيروي جسماني جوان توصيف شده باشند.واحتمال هست كه بعض ياهمه اين اوصاف راداشته باشندگرچه ازحيث سن وسال افرادمسّني بوده اند.وعلت اينكه ايمان به نبي زمان مطرح نشده چون ايمان بخدادرمرتبه بالائي است كه اگركسي داشته باشدايمان به نبي زمان هم لابدخواهدداشت.وعظمت ايمان به خداباعث طرح شده.ولذاچون مرتبه اعلي رامؤمن بوده اندخداوندهم به ايمانشان افزوده.وتعابيردال به جمع درذيل ايه گوياي اين است كه همه آنهادرخصوصيات مطرح شده درايه تقريباهم طرازبوده اند.ونسبت ازديادهدايت بخداهم گوياي اين است كه موردتوجه خاص خداوندشده اند.وعظمت اين توجه به اين است كه اين واژه تنهايك باردرقران آنهم درحق اصحاب كهف مطرح شده.امااينكه اين ازديادچه گونه وچه جوري بوده راصدرايه بعدمطرح نموده محيي الدين عربي درتفسيرهدايت فرموده اي هدايةموصلةالي عين اليقين ومقام المشاهدةبالتوفيق.ايمان اوليه آنهاباعث بهم ريزي مجلس طاغوت زمان شده واظهاروحدانيت خداراكردندوازديادهدايت هم همان ربط قلوبي است كه برايشان بوده.واحتمال هم هست كه مرادازازديادهدايت همان دليل شدن آنهابراي تحقق معادباشد.چون بارؤيت آنهامردم زمان باوركردندكه معادامرممكني مي باشد.واحتمال داردكه مرادازازديادهدايت همان عامل اثبات بودن قدرت خداوندبرزندگي بشيريتي باشدكه درقالب انهاخودنمائي كرد.واحتمال هم هست كه چون به خودشان واقف شدندايمان بكارواقدام خودشان راسخترشده مرادباشد.چون بالعين قدرت رامشاهده كرده وبخودمطلع شده اند.خداياماراهم ازخودمان غافل مگردان.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
60: واذقال موسي لفتاه لاابرح حتي ابلغ مجمع البحرين اوامضي حقبا. ازاين ايه به بعدخداوندمتعال درموردقصه دوم سوره مبارك كهف رامتعرض مي شوندودرمورداراده سفرحضرت موسي باجانشين خودقصه راشروع مي نمايد.حضرت موسي بن عمران با۶واسطه فرزندحضرت ابراهيم عليه السلام است.وازنوادگان حضرت يعقوب مي باشدكه پدرعمران هم يصهربن يافث لاوي بن يعقوب است.واژه موسي ازدوحرف مو كه بمعناي است ومي كه بمعناي درخت مي باشدتركيب شده.نام مادرش يوكابداست كه چون دركناردرختي درداخل اب متولدشدمادرش اورابه اين نام ناميده.ازپيامبران اوالعزم ونام كتاب اوهم تورات است.خودعمران درمصرزندگي مي كرد.وحضرت موسي دامادحضرت شعيب است.نام خانمش هم صفورااست.وعمرحضرت موسي بقولي ۱۲۰سال بوده.وقبرشريفش دركوه نبايانبووبقولي درتبه كه شبه جزيره گونه اي درصحراي سيناي مصراست مي باشد.وقيل درشام است.وقيل در۶فرسخي بيت المقدس است ولذامدفن ان حضرت به طوردقيق معلوم نمي باشد.بحسب نقل مرحوم شيخ درتهذيب درشب ۲۱ماه رمضان حضرت فوت كرده.درقضيه حضرت هم امده كه وقتي به كوه طوررفت ديدمردي قبرمي كندحضرت فرمودكمك كنم اوگفت كمك كن وقتي قبراماده شدحضرت به جهت امتحان انذاره درانجاخوابيدهمان لحظه خداوندمتعال جايش رادربهشت به اونماياندواوهم راضي به مرگ شدوازرائيل هم قبض روح نمود.امامرادازفتاه كه درايه مطرح شده همان يوشع بن نون بن افراهم بن يوسف بن يعقوب است.عجيب اينكه زن موسي برعليه يوشع قيام كردوشكست خورد.حضرت موسي پيامبري بوده كه علم به ظواهرداشت خدابه جهت ارتقاءدرجه حضرت موسي به اووحي نمودكه درمجمع البحرين كسي است كه علم به بواطن هم دارد.حضرت موسي خواست خدمت اوبرسدولذابه يوشع فرمودكه دوست دارم به مجمع البحرين برم.لاابرح يعني قرارسكونت نمي گيرم وميخواهم به مجمع البحرين بروم.خودحضرت موسي ازانبياءخدااست امادرامورمربوطه تك روي نكرده وبراي خودمشاوري امين انتخاب نموده واين گوياي اين است كه هركسي به ناصح امين نيازدارد.تعبيرفتاه شايدناظربه سن وسال حضرت يوشع باشد.وشايدبحسب طرزتفكراوباشد.هركدام باشدپيامي گويادارد.كه نه جوان رابايدازسياست بدورزدونه پيران باتجربه رابازنشسته كرد.بلكه ازهركدام بنحوشايسته ودرخوربايداستفاده شود.ونبايدنيروي فكري جامعه به ركودسوق داده شود.وازتحويل امانتهابه يوشع هم برميايدكه براي اسرارمملكتي وديني بايدفرداميني شناسايي شود.وعودضميرفتاه به موسي گوياي اين است كه ميان مسئولين مملكتي وديني يك عقله دروني واطمينان دارحاكم باشدوهركدام خودراموظف به انجام وظيفه خودبداندوخودراازديگري بداند.ازقصه حضرت موسي هم چنين برميايدكه هركسي نيازبه تجربه داردوخودرانبايدغني وسرامدهمه بداندهركجاكارگشته اي سراغ باشدبايدحاكم بدنبال اوبرودوازاواستفاده كندمنتظرتشرف ديگران به خدمت نباشد.وازاراده سفرحضرت موسي اين نكته هم استكشاف مي شودكه استعدادهاي درخشان رابايدشناسايي كردوبه انهابهاءداد.عناوين مانع ازعدم استفاده ازنيروهاي خلاق نباشد.وسفرمباح امرمشروع مي باشدوبعضامسافرت براي تحصيل تجربه واستفاده علمي ازديگران امرلازمي مي شود.ولاابرح گوياي اين است كه دركمترين زمان بايدازتجربه تجربه داران استفاده شودوتعلل وامروزوفرداكردن مجازنمي باشد.ونبايدسختي مسافرت چناني مانع سفرباشداشتياق استفاده ازصاحبان انديشه بايدفرهنگ عمومي باشدوهمه راههاي مسئولين انرابراي خودشان امرلازمي بدانند.ومسئولان سطوح پائين ازهرم قدرت هم بايدياروياورقدرت مندچنيني باشد.وكمك هاي لازم راكرده باشندودرغياب مسافرت مسئول اصلي كماهوحقه وظايف خودشان رابه انجام برسانند.امااينكه مجمع البحرين ازحيث جغرافيايي كجاست نظريهائي هست كه عبارتند ۱-محل تلاقي اقيانوس هندودرياي سرخ درتنگه باب المندب ۲-محل تلاقي درياي روم واقيانوس اطلس كه درنزديكي جبل الطارق است ۳-محل واردشدن روداردن به درياي طبريه كه درنزديكي اسرائيل است وانهاانرابه نام بحرالجليل مي نامندكه حضرت موسي بعدازيك شبانه روزمسافرت كردن به انجارسيد. ۴-مجمع البحرين درشرم الشيخ نام منطقه اي بنام رأس محمداست.ورأس محمدجائي است كه دوخليج العقبه وسويس دردرياي سرخ بهم ميرسندازواژه هاي بكاررفته درقران شايدبشوداستفاده كردكه مرادازمجمع البحرين برخورددودرياي مديترانه واقيانوس اطلس است كه درجبل الطارق ويابرخوردخليج بحرين وخليج فارس مي باشد.امامحل اتصال خليج عقبه باخليج سوئزنزديكترين فاصله به محل زندگي حضرت موسي.درهرحال درموردمجمع البحرين نظريه هاي گوناگوني مي باشداحتمال هم هست كه مرادحضرت موسي ازرسيدن به مجمع البحرين همان خدمت رسي حضرت خضرباشدكه عالم به بواطن هم بوده.ويامرادرسيدن ايندوشخص بهم مرادباشدكه معلومات هم ديگرراتكميل مي كنندودرياي علم راتشگيل ميدهندباشد.واژه حتي ابلغ گوياي اين است كه هركجاسراغ تعالي علمي امكان داشته باشدبايدعالم دنبال علم به همانجابرود.ومسافرت براي چنين كارهائي ازنظرعقل ممدوح مي باشد.واژه اوامضي حقباهم گوياي اين است كه لذت علم وكسب معلومات تعب سفررابراي مسافرش شيرين مي كندبه قول معروف من خطب الحسناءلم يقل مهره.امااينكه حقب ازحيث دلالت بزمان چه مقدارمي باشدبحثهائي دارد.مرحوم شيخ درتبيان ازابن عباس نقل نموده كه الحقب الدهر.وقيل هوسنةبلغةقيس.وقيل سبعون سنة ذكره المجاهدوقال عبدالله بن عمرهوثمانون سنة وقال فتاده الحقب الزمان.زمخشري دركشاف گفته الحقب ثمانون سنة.محيي الدين عربي درتفسيرخوددرموردحقب گفته اي اسيرمدةطويلة.خوداين جمله اخيري گوياي اين است كه طالب علم خستگي ناپذيربايدباشد.همه نوع وگونه مشگلات رابايدبراي خودمهياببيند.بااشتياق علمي بدنبال علمي برود.وفلسفه غائي انرادين خداورواج احكام الهي ورفاه حال بندگان خدابداند.براي برگشت به موطن اصلي خودبرنامه داشته باشدوپناهنده به غيرنباشد.اميدپيروزي وهدف رسي رادرخودتقويت ومسافرت هم به تنهائي نباشد.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
۵۹: وتلك القري اهلكناهم لماظلمواوجعلنالمهلكهم موعدا. خداي متعال درايه سابق فرمودكه مشيت الهيه براين تعلق نگرفته كه بمحض عصيان عاصي عذاب مربوطه هم نازل باشدبلكه ازباب رحمت زماني به انهامهلت داده مي شوداگرتوبه كنندوبازگردندهميشه درتوبه بروي توبه كنندگان بازاست.دراين ايه شريف خداوندمتعال ازفلسفه وعامل خرابي ابادانيهائي رابه جهت تنبّه متذكرمي شوندكه انهاهم اهل معاصي بودندوازمهلت الهيه اي استفاده نكردندواصراربه عصيان خودكردندومجموعه جامعه چون به طرف خداگريزي رفت بودماانهاراهلاك كرديم.مشاراليه قري راخداوندمتعال دراينجامتعرض نشده اماابادانيهائي مثل اباديهاي قوم عادوثمودونوح ولوط وشعيب بوده كه به خاطرعصيان مجموعه اي ابادي انهابكلي ويران واهل انجاهم بتمامه به هلاكت رسيده اند.مثلاقوم عادبن عوص صاحب نعمت زيادي بودنداماخدايان متعددي رامي پرستيدندهرقدرحضرت هودانهارابه خداي يگانه دعوت كردانهامصر درمعصيت وبت پرستي شدندخداوندسه سال خشك سالي وقحطي رابه انهامسلط كردتاتوبه كنندامادراخربابادبسيارتندي بنام صرصر به طوركلي نابودشدند.ويامثل قوم ثمودكه درسرزميني بين مدينه وشام زندگي مي كرده اندخدارافراموش كردندوفسادخودشانراازحدگذراندندخداوندحضرت صالح رابراي نجات انهامبعوث كرداماانهامخالفت شديدبااوكردندتاانجاكه توطئه قتل ان حضرت رابرنامه ريزي مي كرده انداخرالامرصاعقه همه انهارانابودكرد.اينهانمونه اي ازتاريخ است كه محقق شده ومشيت خداوندي بران تعلق گرفته درهرزماني هرامتي ازامم اگربخواهندمعاصي خودشان راجنبه عمومي كنندوهمه گان مبتلاءباشدهمه گان راهم خداوندمبتلاءمي كند.ازاين قسمت ايه چنين استفاده مي شودكه بدترين ظلم همان ناديده گرفتن ائين خداوندي است.چون هم نسبت به ديگرانسانهاظالم بحساب ميايندوهم نسبت به خداظالم مي شوند.واژه القري كه معرفه به الف لام امده شايدبجهت اشاره كردن محل جغرافيايي اقوام هلاك شده باشدكه هنوزهم هست.واين خودبهترين عامل تنبّه است.واينكه مجموعه قري اهلاك شده اندمعلوم مي شودكه مجموعه اهالي هم اهل هلاكت شده بوده اند.ولذااگردرميان معاصين مطيعين هم باشدانشاالله خداوندبه احترام بندگان مؤمن خودبه عاصين هم رحم خواهدكرد.درواقع انهاهم زيرسايه مؤمنين زنده ميمانند.ضميرجمع درايه شريف خودگواه اين بيان است.چنين عذاب كلي وعمده بعدازرسالت رسول مكرم اسلام به احترام ان بزرگوارتابحال اتفاق نيفتاده اماخطرهست.گاه گاهي بصورت قضيه جزئيه حوادثي اتفاق افتاده كه نمونه اي ازان عناوين كلي بوده.درزلزله سالهاي اخيري يك روستايي به طوركلي ازبين رفته بودتنهابالاخانه ئي كه صاحب منزل سابق دران اذان مي گفته سالم مانده بوده امثال اين گونه حوادث زياداتفاق افتاده.واژه لماظلموا هم همان اشعاربه جمعي بودن اهل ابادي درگناه است.بعدخداي متعال درفرازدوم واخرايه شريف مي فرمايدمابراي هلاكت انهازماني مشخص كرده ايم كه شايدهمان تجاوزازحدبودن باشدوهمه گاني بودن معصيت باشد.مثل اعمال شنيع قوم لوط كه درعينحال عصيان كاركاملابي حياهم شده بوده اند.نه ازهم ديگرحياداشته اندونه ازپيامبران حيامي كرده اند.انتساب اهلاك به قرينه شايدازباب حال ومحلي باشدكه خداوندقريه رابهمراه اهلش به هلاكت رساندچون خوداهل زيادي اعراض ازخداوندكرده اندخداوندهم نامي ازاهالي دراينجابميان نمي اورد.خرابي خودابادي هم كه ظلم به ابادي نيست چون ايجاديك نوع بازگرداندن به اصالت اوليه بحساب ميايدكه مخلوق خدااست.امكان داردمهلك اسم الت باشدكه به چه گونه وباچه وسيله عذاب عاصين كردن رااشعاربدهدوامكان داردكه اسم مكان باشدكه دركجاخداي متعال انهاراعذاب مي كندراخودميداند.وامكان داردكه مشعرهردوقضيه باشدكه باچه وسيله ودركجابهلاكت برساندراخودش ميداند.هركجاوهرزمان باشدصدق موعدصحيح مي باشددرواقع مكانيت وزمانيت موعدتابع مهلك است اگرزماني باشدبراي زمان مكاني باشدبراي مكان خواهدبود.صدرايه گوياي اين است كه شرافت وقوام بقائي هرابادي بدست اهالي همان ابادي است.ابقاءابادي بدست اهالي ودراختيارانهااست ولي اين هم مسلّم است كه مشيت خداوندبه اين تعلق نگرفته كه اهل يك ابادي تماماازنعمات الهيه بهره مندباشندامابطوركلي هم مطيع شيطان باشنداگروضع فرهنگي جامعه اي به اين حدتنزل كندقهرا ان ابادي به ويرانه اي تبديل مي شودكه مايعه عبرت ديگران هم باشد.همين اتفاق به صورت قضيه جزئيه درموردخانوارهم محقق شدني مي باشدونظايرزيادي رابالعيان ديده ايم به قول اميرمعزي انجاكه بودان داستان بادوستان دربوستان.شدگرگ وروبه رامكان شد كوس كركس راوطن.پس القري تازماني قري ومسكن بحساب ميايدكه اهل انهاظالم نباشد.دراين قسمت ايه همان قانون تغيير بانفسهم هم گنجانده شده.واينكه خداونددرايه به نوع عامل هلاكت اشعاري نداردشايدبحسب تعبيربه نوع ظلم ظالمين باشدووابسته به عملكرداهل قريه باشدهمين كه تابحال خداونددوقريه رابيك نوع عذاب معذب ننموده خودگواه اين مدعاست كه گونه هاي عذاب متعددومتنوع به تعدادونوع گناه عاصين اباديهااست.اتفاق افتاديهااصل امكان وجودي راثابت مي كنداماامكان هم داردكه هرگاه گناه جديدي دامن گيرجامعه وقريه اي باشدخداهم يك نوع بلاءوعذاب جديدي رابه ان قوم واهل قريه مسلط كند.اين همان مقتضاي عدالت خداونداست.ودرخوداين قضيه هم بي حدبودن خداونداثبات مي شودكه همانطوركه درنعمات حدي ندارددرگرفتاركردن هم حدي نداردقادربهمه نوع تعذيب مي باشد.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
59: ربك الغفورذوالرحمةلويؤاخذهم بماكسبوالعجل لهم العذاب بل لهم موعدلن يجدوامن دونه موئلا. خداوندمتعال دراين ايه شريف امورسه گانه اي رامطرح نموده ودرفرازاول ايه درتوصيف خودنسبت به عاصين فرموده امرزنده مدام ازعاصين است.خطاب اوليه به حضرت خاتم الانبياءعليه السلام است.همين كه خداوندوصف خودش رابه ان حضرت ابلاغ نموده چون ان حضرت هم مبلغ ازناحيه خداونداست كأنه اين خطاب به همه انسانهااست.وشايدعلت مخاطب شدن حضرت خاتم عظمت ان بزرگوارتنهاوشايسته مخاطب خداوندبودن است ودرعالم خلقت تنهااوشايسته طرف خطاب خداوندشدن رادارد.معناي اصلي غفرهمان پوشاندن وپوشش است.درايه بمعناي پوشاننده گناه گناهكاران مراداست كه ازخطاي انهاگذشت مي كند.البته گناه كردن وپاك شدن گناه درست بمثل برگه سفيدي است كه هيچ نوشته اي دراونباشداماوقتي نوشته اي روي ان نوشته شودوقتي پاك هم شودكاغذهرگزشكل اوليه رانخواهدداشت وبالاخره اثارپاك كردن دراوميماندگناه هم درقلب تقريبااين چنين اثري مي گذاردخداوندغفورهست اماقلب با ارتكاب گناه چون ازان خلوص وپاكي خوددرمي ايدبا توبه گناه بخشوده مي شود امااثرواثارعصيان دران ميماندوامكان اينكه شيطان حلاوت عصيان رادران دوباره بروزبدهدخواهدبود.ولذاتوبه كرده بايدخيلي بيشترمواظب ارتكاب مجددباشدبرخلاف انكه هرگزبه اطراف گناه قدمي نگذاشته پس غفوريت مربوط به خودخداست ويك وصف مقطعي خداوندهم نمي باشدمقتضاي اطلاقش قبولي توبه بعدازشكستن توبه هاي متعدداست امااينكه درحين كدام گناه توفيق توبه ازاوبرداشته شودخودخطرخاص خودش رادارد.واينكه ايه مصدّربه غفران خداونداست معلوم مي شودتاتخليه نباشدتحليه معنائي نخواهدداشت شايدبه همين ملاك هم ذوالرحمه بودن متاخرازربك الغفورمطرح شده.وشايدچون غفوروصف مربوط به عاصين است وخاص مي باشداول مطرح شده اماذوالرحمه بودن چون مربوط به تمام عالم وجودمي باشددرمرتبه بعدي مطرح شده.ودرتقدم ربك يك نوع حصرغفران به خداوندهم گنجانده شده ومحلابودن غفوربه الف لام هم شايدعنوان توسعه اي داردوتمام عصيان عاصين به گونه اي انفرادي وياتمام غفران معاصي به گونه عيني به عهده خداوندمتعال است.واژه غفوربه گونه اي است كه طرف مقابلش معلوم شده كه عاصين مراداست وازعصيان عاصين خداوندمي گذردوميامرزد.چون دردل واژه متعلق انهم مشخص است.اماواژه الرحمةيك عبارت بسيارگسترده است كه تمام مخلوقات وتمام نيازمنديهاي انهارادربرمي گيردچون متعلق خاصي ولوازحيث لبّ هم دردل اين واژه مشخص نمي باشدولذامي توان گفت كه يك وصف تمام شمولي به تمام وجودي مي باشد.ازتأخررحمت شايدچنين برداشت شودكه غفران هم يك نوع رحمت است تاموانع شمول الطاف خدائي برداشته وزمينه رحمت فراهم باشد.درفرازدوم ايه شريف خداوندمتعال درموردمهلت به معذب كردن عاصين مي فرمايداگرمشيّت خداوندبرمجازات عاصين بعدازعصيان تعلق مي گرفت عذاب زودبهنگامي شامل حالشان مي شد.مصدّرشدن فرازمذكوربه لوشرطيه گوياي اين است كه مشيت خداوندبه اين تعلق نگرفته كه هركسي عصيان كردفي الفوراورامجازات كند.وعذابي لايق به گناه گناهكاررابه اونازل نمايد.همين اندازه كه خداوندبه عاصين مهلت ميدهدخودش رحمت مضاعف است تاانشاالله بنده اي بخودايدوازكرده ديرين خودپشيمان وتوبه كند.ولذامواخذه زودبهنگامي باذوالرحمه بودن سازگارنمي باشد.واژه مواخذه درمقام چرائي خواستن به انجام گناه بكارميرود.ملازم باعذاب نمي باشدشايدبه اين حساب خداونداين واژه راجداازلعجل لهم العذاب عنوان نموده وخودمؤاخذگوياي اين است كه انسان به كرده هاي خودبايدپاسخ گوباشدوعالم عالم بي حساب وكتابي نمي باشداكتسابات مواخذه دارندصيغه جمع كسبواگوياي اين است كه اين قانون الهي شامل همه مي باشدوگوياي اين است كه مؤاخذه موجب عذاب درقبال ماكسبوااست ولذاكسي بدون علت مجازات نمي باشد.مواخذه نشدن زودبهنگامي گوياي اين است كه كرده هامظبوط وثابت شده مي باشند.درمحضرخداوندي انسان بحسب همان اعمال خودمؤاخذمي شودوماكسبواگوياي اين است كه كميت ماكسب وكيفيت ان ملاك نمي باشدبلكه هرعملي كه قابل انتساب به عاملش باشدهمان انسان هم درگرواعمالش مي باشد.واژه لعجل لهم العذاب شايدگوياي اين باشدكه عذاب مصيعين دامن پاكانراهم مي گيردچون انهادرامربه معروف كردن ونهي ازمنكركردن كوتاهي مي كنند.لاتزروازره وزراخري دراين گونه مواردعينيت نمي يابدچون همه راضي به فعل عصيان مي شوندوساكتين هم باسكوتشان مؤيدياغيرمانع ازمنكرمي شوند.واژه لعجل لهم العذاب شايدگوياي اين نكته هم باشدكه مشيت خداوندبه تعجيل عذاب به اهل عذاب نمي باشدشايدبخاطرحضرت خاتم الانبياء ص باشدچون ايشانهم درميان ماهستند.بعدخداوندمتعال درفرازاخرايه مي فرمايدجزاي اهل معاصي هم وعده گاهي هست كه برون رفت ازان امكان ندارد.همين كه لهم موعدمطرح مي باشدخودش گوياي رحمت خداونداست وعاصين راوعدعذاب حتمي نمي دهدومعذب شدن عاصي رابه اختيارخودمكلف مي گذارد.تنهاازوعده گاه صحبت دارندكه اعم ازمحل عذاب وياغفران مي باشد.امااينكه ميعادگاه رامنتسب به محضرخداوندننموده يك گونه تبعيدي دراينجااستفاده مي شودچون سنگيني ايه بحسب عاصين است.وواژه لن يجدواموئلاهم يك گونه گيرافتادن است كه عاصين دراين دنياخودراازادازاتيان معاصي ميدانسته اندامادرقيامت گرفتاردربندي مي شوندكه به غيرازرحمت واسعه خداوندعاملي نجات ده ازانجانخواهدبود.واعلام همين نكته وگيرگاه هم خودنوعي ازرحمت است كه عاصي ازعصيان خودبرگرددوبه چنان مهلكه اي گرفتارنباشد.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
58:ومن اظلم ممن ذكربايات ربه فاعرض عنهاونسي ماقدمت يداه اناجعلناعلي قلوبهم اكنةان يفقهوه وفي اذانهم وقر.وان تدعهم الي الهدي فلن يهتدوااذاابدا. خداوندمتعال دراين ايه شريف درمواردپنج گانه اي حال واوصاف ظالمهاراتذكرمي دهددرمورداول مي فرمايدازهمه ظالمتركساني هستند كه وقتي ايات خداوندي به انها تذكرداده شودازان روي مي گرادنند.اظلم بودن چنين افرادشايدبخاطراين باشدكه اگركساني متوجه ايات الهيه باشندوبه ان اعتنانكنداماروي گرداني هم به انهانكرده باشندخوب درهمين حدانهاظالم به خويشتن بحساب مي ايندويامعصيت كاران مسلمان نسبت به ترك دستورهاي ديني ووظايف خودظالم به خويشتن مي شوندودچارعذاب الهي مي شوندويامالي راازاموالي ديگري موردغصب باشدوامثال اينهاكه بحسب نوع جرم چون مجازات هم سنگين ميشود.مجرم درهرحدي ظالم بنفس هم بحساب ميايداماوقتي يك فرداصل رسالت وقران راكناربگذاردومردودبداندوازدستورهاي انهاروي گردان باشدخداونداينهاراازهمه ظالمهاظالمترمعرفي نموده.ولذاعصيان بخدادرهرحدي ظلم به خويشتن مي باشدوقتي اصل وركن ركين دين موردانكارباشدازهمه جرمهامجازاتش قهرابيشترخواهدشد.واژه ذكّردراصل همان تذكردادن است وموردكاربردي اين واژه هم جائي مي شودكه ياداوري به چيزي باشدكه سابقه اگاهي داشته باشديعني شخص تذكرداده شده يك كاروعملي رادرسابق ميدانسته وبه ان اگاهي داشته وقتي به عللي غافل ازان باشداين واژه رادرحق اوبه جهت ياداوري چيزفراموش شده استعمال وبكارمي گيرند.ازبكاررفتن چنين واژه دراين ايه شايدبخاطرتوجه دادن انسانهابه فطريات خودش باشدكه اي انسان هم سوبودنت باايات ورب خودت درذاتت بوده وهمانراهم بخاطربياروشايددرخوداستعمال واژه تذكريك نوع ارزش گذاري به انسانهم لحاظ شده كه اوراجاهل محض وياناسي محض توصيف ننموده.عودضميررب به انسانهم گوياي وجوديك پيوندباطني وفطري انسان باخداي خوداست.كه ظاهراين ارتباط هم بااتيان ضميرحفظ شده.ودراين قسمت ايه شريف يك تذكرمهمي هم هست كه ازمؤمنين هم نبايدازايات خداوندشان اعراض كنندتااظلم الناس بحساب بيايند.شايدواژه من اظلم بخاطرهمين نكته باشدكه ازاول هم كسي نبايدازايات خدااعراض كنندواعراض كنندگاني ازاوباشنداظلم الناس ويااظلم الاشياءبحساب ميايند.ولذامي توان گفت كه ريخت اين قسمت ايه براي يك نوع مرزبندي است وتوجه خاص به معترضين نداردبلكه دربردارنده حكم انهااست.ولذامي توان گفت كه ايه براي بيان حكم است نه تقبيح معترضين خاص حاضرتازمان نزول.امااينكه نحوه اعراض به چه شكلي وفعلي وقولي مي شودمي توان گفت كه به صورت فراگيرهمه نوع اعراض راشامل مي باشددرواژه صفح روي برگرداني هست اماتوئم بابغض دروني نمي شودامادراعرض هم روي برداني هست وهم بغض باطني ولذاكفاري كه ازايات الهي اعراض مي كرده اندباطنشانهم ازايات الهي مملوازكينه وبغض بوده.ولذافاعرض بااظلم يك تناسب چينشي هم دارند.شايدمنظورازايات معناي اعم ازاولياءوانبياءباشدوشايدهم خاص قران مرادباشدكه فقاهت بعدي مؤيدباشد.واژه من اظلم گوياي ناخوشنودي خداوندازمعذب شدن بنده خداست.امااين بنده است كه باظالمي خودموجب ناخرسندي خدامي شود.ازواژه ممن ذكرشايدچنين استفاده كردكه همه متذكربه ايات خداوندهستنداماازميان انهاكساني هم اعراض مي كنندچون ذكربه صورت فراگيرمطرح شده وهمه رادربرمي گيرد.بعدخداوندمتعال درفرازدوم ايه درموردفراموش كاربودن عاصين ازمعاصي خودمي فرمايدانهاپيش فرستاده خودازاعمال بدرافراموش مي كنند.شايدهم به اين حساب باشدكه عاصين وقتي غرق درمعاصي باشندوحلاوت كذب گناه انهارامست مي كندوتالي فاسداعمالشان رافراموش مي كنندوقتي موقع حساب رسي برسدهمين كه واقف به بازتاب اعمالشان مي شوندشروع به مخاصمه وانكارمي كنند.ولذامي توان گفت كه ازجمله خصيصه عاصين همين وصف نسيان ازكرده هاي خودشان مي باشد.همين قسمت ايه گوياي پوچ نبودن هدف افرينش ودرپيش بودن قيامت وحساب رسي است وگوياي نابودنبودن كرده فاعلين است.اگرخيرباشدجزاي خيرشرباشدجزاي مربوطه راخواهدچشيد.ولذااين فرازبهترين دليل به قيامت مي باشدوگوياي ثبت اعمال ورؤيت خوداعمال مجسم شده مي باشد.وگوياي محفوظ ماندن اعمال پيش فرستاده است.همه اينهاگوياي وجودنظم وناظم حكيم وعادل درعالم خلقت است.وگوياي اين است كه بامرگ انسان عمرمعاصي اوهم پايان مي يابدوتوجه اثاربعضي ازگناهان كرده شده درحال حيات به مابعدمرگ هم درواقع ازافعال ادامه داري همان عاصي محسوب مي شودهمانطوركه خيرات اعمال نيك بعدازمرگ هم ازاثاروبازتابهاي كرده هاي خوب دوران حيات مي باشد.بازتوجهي اثارگناه عاصي درمابعدمرگ عاصي بمثل روشن كننده اتشي است كه خودازانجارفته باشد.اتش سوزان ايجادشده اش موجب خسارت باشدكه اسنادفعل بفاعل غيرحاضرامرصحيحي مي باشد.امكان داردعنوان نسيان ماقدم شامل اعمال خيرهم باشدچون وقتي انسان خيرّهم فوت كننداثارخيرش رادرانجادرك مي كندگرچه قسمتي هم ازانهارافراموش كرده باشد.امانسياني كه مربوط اعمال گناه مي باشدقدري ناشي ازسرمستي مي باشدبرخلاف اثارفراموش شده كارهاي خيركه ازروي توكل وتوجه به خدامي شود.عاصين به صورت حتمي مي دانندكه عصيان كرده اندوبفكرتوبه نمي باشندامامطعين درخوف ورجاءميماننداميدواربه رحمت خداميروند.واتيان واژه يدشايدبخاطراين باشدكه عمده افعال وكرده هاي انساني بادستان است وشايدمرادازيدكنايه مرادباشدوواژه قدمت گوياي اين است كه هيچ كسي بيهوده وبي اثرازكرده خودمجازات نمي شودوپيش ازخودهم جهنمي بحساب نمي ايدبه عبارت ديگرماقدمت گوياي مجازات دربرابرعمل عصياني است وقيامت منهاي اعمال عاصين جاي تعذيب نمي باشد.معذب بودن راخودعاصي باعث مي شودوالاقيامت نزديك ترين محل بخداي رحمان است.بعدخداوندمتعال درفرازسوم ايه درمورداثردنيوي عصيان عاصين مي فرمايدوقتي عصيان عاصين به حدخاصي ازعصيان برسدپوششي خاص درقلب انهاازبراي عدم درك ايات الهي قرارميدهيم.مصدردرك ايات الهيه قلب ادمي است وقتي اين بخش ازهويت اصلي خودعوض وتبديل به لانه شيطان باشدقهري است كه خداي متعال هم توجه وعنايت خودراازچنين قلبي برمي گرداندچون اجتماع ضدين محال است.وقتي توجهات خداوندازچنين قلبي منصرف شودتمام انراشيطان تسخيرمي كندوموانع متعددزيادي باانواع مختلف دران ايجادمانع مي كندومانع تابش نورفطرت اوليه اي مي شود.اينجاست كه اكنّه داربودن قلب محقق مي شود.پس اينكه خداوندمي فرمايدمابرقلب انهااكنه قرارمي دهيم براي اين است كه زمينه راخودعاصي فراهم مي كند.شيطان هم مخلوق اوست اوهم بدون اراده خداوندتوان تسخيرقلوب رانخواهدداشت ولذااسنادجعل اكنه به خداوندمتعال عين حقيقت مع الواسطه است ولذامعلوم مي شودكه عصيان اثارمتعددي ومراتب مختلفي دردل انسان ايجادمي كندتاان پرده هاضخيم ترنشده باشدامكان تفقّه هم دورازانتظارنمي باشداماهرقدراكنه ضخيم ترباشدبه همان مقدارهم دوري ازفطرت اوليه بيشترمي شودشايدبحسب همين فرازازقران باشدكه بعضي ازعاصين موفق به توبه نمي شوندوباحالت متمردانه ازدنياميروند.واژه علي قلوبهم گوياي اين است كه قلب اكنه شده بطوركلي مسخّرمي شودومقهوروقدرت تشخيص داريش راازدست ميدهد.شايدواژه جعل گوياي اين است كه اين اكنه هم اثرهمان معاصي مي باشدوالامثلااحدثنااكنه مي شده.پس اصل مجعول به همان اعمال عاصين است سنخيت ايجاب مي كندتامسخّرقلب عاصي باشدولذااناجعلنااثروضعي اعمال زشت عصّات مي باشد.چون موثراصلي وواقعي خداونداست اسنادبه خداشدن مشگلي ايجادنمي كند.اينكه اكنه درچه حدي وتاچه زماني واثارجانبي ان چه خواهدبودخودمقوله اي مفصل دارد.ماحصل اينكه قلب اكنه شده برازنده همه نوع اثاروعلائم راخواهدداشت وبراي انحراف ان حدومرزي هم نخواهدبود.وقتي فهم وفراست ازقلبي رخت بركنده باشدبه جزءاتش جهنم هيچ چيزي اورابه حالت اوليه نمي تواندبازگرداندولذاجهنم راهم مي توان گفت كه يك نوع اصلاح خانه است يابراي اصلاح است.البته براي عموم كفاروعاصين چون انهاهم بحسب اتمام حجت متفاوت مي باشند.جعل اكنه شايددرمراحل پيش رفته عاصين باشدچون ازقابليت اصلاحي باامثال توبه درامده است وطوري مي شودكه شيطان دران بيض وفرخ ونطق بالسنتهم مي شوند.نعوذبالله.بعدخداوندمتعال درفرازچهارم ازايه درموردقابليت نداشتن عاصين ازهدايت الهيه مي فرمايدگوش انهابراي شنيدن صداي حق بسيارسنگين بلكه ناشنوامي شود.فرازسابق بيانگراين نكته بوده كه بعضي ازاحكام شرع مقدس اعتقادي است.اين فرازازايه گوياي اين است كه بعضي ازاحكام وايات هم جنبه شنيداري دارندوسماع انهاحجت رابرانسان تمام مي كند.مرحوم مدرسي درمن هدي القران درموردمعناي واژه وقر فرموده الوقرهوالشئي الثقيل والانسان عندمالاتسمع اذنه يحس وكأنه ثقلاقدوضع فيها.عرض مي شوداگرمعناي وقرهمان ثقل باشدتشبيه غيرمحسوس به محسوس وكنايه اراده مي شود.به اين صورت كه همانطوركه جسم سنگين راانسان نمي تواندبلندكند.درحرف قابل شنيدن هم اگركسي خودرابه ناشنوائي بزندكانه نمي تواندان حرف رابدل بگيردولذانقل سامعه كنايه ازاين است كه انساني كم شنواباشدوقوه شنيداري اوخيلي ضعيف باشد.پس اصل معناي لغوي نقل دراينجاعلي الظاهرمنظورنمي باشدولذامرحوم طبرسي درمجمع البيان اين واژه رابه گونه تمثيل حمل نموده.كانه گوش مجرمين ازشنيدن ايات قران واحكام دين ناشنوااست.خداي متعال اذان رابه ضميرجمع اضافه نموده خوداين موردگوياي اين است كه انسان مسلط به اعضاءجوارح خودمي باشدوانسان نمي تواندوظيفه اوليه اعضاءراعوض كندچون نوعي صدمه جاني بحساب ميايد.شايدبشودممنوعيت اعطاءعضوبدن درحال حيات راازاين قسمت ايه استفاده كرد.پس تسلط انسان به اعضاءجوارح خودحدومرزي دارد.فرازاخرايه شريف اين است كه چون گوشهاي كفارموقرشده وخودشان مانع ازبراي شنيدن وره يابي به حق رابروي خودشان بسته اند.دراخرين فرازامده كه اي رسول مااگرتوهم انهارابه راه حق خواستارباشي انهازمينه هدايت يافتگي خودراچون خراب ومسدودكرده اندهرگزره يافته نخواهندشد.دراين قسمت ايه هم باصراحت به وظيفه نبوت تعرض شده كه يكي ازمهمترين انهاهمان دعوت به حق است.درواقع انباشت معاصي انهاحاجب حق شنيدن شده.ازاين قسمت ايه چنين برمي ايدكه نقش توبه تصفيه قلوب ازگناهان مي شودومانع تلنبارشدن مي شودتااخرالامربطوركلي درب هدايت بسته نباشد.عدم توجه به گناه ارتكابي همين اثاررادارد.مخصوصاكه همراه بابروزعنادباحق هم توأم باشد.وشايدازايه چنين برداشت شودكه نبي مكرم اسلام انهاراهم ميخواسته به هدايت دعوت كندچون رسول خاتم ورحمةللعالمين است.خداي متعال هم بخاطرعظمت پيامبراكرم مانع دعوت به هدايت نشده امابي نتيجه بودن دعوت رابه رسول خويش متذكرمي باشد.واژه اذاابدامختصرانتظارهدايت يابي درديرزمان راهم ازانهانفي نموده.يعني چنين نيستندكه انهابعدازمددتهادعوت به هدايت ره يافته باشنداين گونه توقع راهم ازانهامنتفي دانسته شايداعلام اين خصوصيت كفاربه اين مرادباشدكه قلب مبارك حضرت خاتم درموردهدايت نيافتن انهامكدرنباشدالاخرالامري انهارااعلام نموده.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
۵۶: ومانرسل المرسلين الامبشرين ومنذرين ويجادل الذين كفروابالباطل ليدحضوابه الحق واتخذوااياتي وماانذروا هزوا. خداوندمتعال دراين ايه شريف راجع به هدف غائي ازارسال رسل رامطرح وبه نوع برخوردمردماني باان رسولان اسماني پرداخته ودروهله اول باشروع ومصدركردن ايه به واواستينافيه وماءنافيه مي فرمايدنفرستاديم پيامبران رامگربراي بشارت دهنده نسبت به مطيعين به اوامرونواهي خداوند.درقران كريم چندين هدف براي ارسال رسولان مطرح شده كه قدرجامع همه انهاهمان هدايت انسان است.واژه هاي مبشرين ومنذرين هم درواقع همان مرحله اي ازهدايت وگونه اي ازان مي باشد.ولذامي شودگفت كه بنيادي ترين هدف دين همين هدايت است كه اگرتحقق يابدتمام مشگلات انسان رفع مي شود.اتيان واژه مرسلين به سبك جمع گوياي اين است كه هدف تمام مرسلين واحدوهدايت مي باشد.چون احكام تابع مصالح ومفاسداست لابددرموردبشارت مصلحتي هست ودرموردانذارمفسده اي هست شايداين قسمت ايه يك نوع تسلي خاطربه رسول خاتم ص هم باشدتاحضرت ايشان متذكرشوندكه وظيفه مهم همان بشارت به مطيعين وانذاربه عاصين است.ولذانبايدحضرت نسبت بخودملالت بيشتري راه بدهدوقلب مباركش رابرنجاند.اينكه مستقيماحضرت خاتم موردومصداق ايه مطرح نشده شايدبخاطررعايت جايگاه رفيع حضرت ختمي مرتبه باشد.واسنادارسال به خداوندهم يك نحوه ارامش خاطردادن به حضرت رسول مكرم است كه اي رسول ماتوراهم من مبعوث كردم بشارت وانذارراانجام بده وخودت راازعصيان عاصين مرنجان بقيه كاربهده من مي باشد.درواژه مبشرين ومنذرين يك دلالت حتمي به وجودقيامت وحساب وبرسي اعمال هم گنجانده شده.واژه بشارت براي مخبربه نيك وخوشحال كننده استعمال مي شودبرخلاف واژه انذاركه براي ايجاب تخويف ورعايت موازين استعمال مي شود.واژه مبشرين ومنذرين كاشف دروقوف انبياءبه پاداشهاومجازاتهااست.والابشارت وانذارمعناي واقعي نخواهندداشت.درواقع خداي متعال رسولان خودراواقف واگاه كامل به بهشت وعوامل ورودبه ان وبه جهنم وبه عوامل ورودبه انراعنايت نموده اندولذاباتوجه به اگاهي كاملي كه ازبهشت وجهنم دارندبشارت يك معناي حقيقي بخودميگيردهمانطوركه انذارمعناي واقعي بخودمي گيرد.صرف تهديدبدون وقوف به موارداندومرادنمي باشد.شايديكي ازفلسفه معراج هم همين واقف كردن حضرت به اموروبه جايگاهاي افرادي بوده.قصرمستفاددرايه نهايت الطاف الهيه به رسولان راافاده ميدهد.خداي متعال درموردرسولان غيرخاتم عذابهاي هم ازقبيل قتل وقحطي وامثال ذلك براي عاصين منظورداشته امادراينجاچون خطاب به خاتم الانبياءاست وامت اوهم امت مرحومه مي باشدعذاب استيصال اوربراي امت راكه بمثل سايرامم باشد.مطرح ننموده درخوداين عدم ذكرعذاب دراينجاي قران يك نوع رحمت الهيه براي امت مرحوم مي باشد.بنظرميرسدكه اين مورداوج الطاف خداوندبه امت مرحومه بخاطرخاتم النبين است.توأم امدن دووصف مقرون بهم گوياي اين است درمبلغ دين هم بايدايندووصف مبشريت ومنذريت رعايت باشد.لابددراين بين عوامل بشارت وانذارهم رعايت مي شوددعوائي هردووصف هم بايدمحياباشد.همين كه به نوع ايندووصف تعرضي نشده خودگوياي اين است كه مبشرومنذرمي توان ازاهرمهاي كاربردي مختلفي رااعمال كند.البته منظورازقصردراينجابحسب رسالت است ونافي سايرمأموريتهاووظايف رسالت نمي باشد.گرچه عصاره همه انهاهم به اين دووصف منتهي مي شود.بعدخداوندمتعال درموردنحوه برخوردمردم بارسولان الهي مي فرمايدكفاربه گونه باطل وپوچ بارسولان مامجادله مي كنند.مجادله بهمان معناي واكاويدن وجروبحث است كه اگربراي تنويرامرمجهول علمي باشدمذموم نمي باشداماكفاركه بارسولان خدائي پيكارگفتماني مي كرده انداثروثمره اي نداشته وتنهاعامل ان همان لجاجت وخصومت انهابوده.طرح واژه مجادله بافعل مضارع شايدبراي اعلام امادگي رسول مكرم اسلام باشدوحضرت ايشان درجريان اتفاق اتي باكفارباشند.توصيف مجادله كنندگان به كافربودن گوياي اين است كه كفارهيچگاه قانع وتابع ادله عقلي وبرهان شرعي نمي باشندوبهانه تراشيهاي انهاحدومرزي ندارد.چون جارومجرورمتعلق به يجادل شده.توسيط اللذين كفردرفيمابين يجادل وبالباطل شايداشاره به مريض دل بودن مجادله كنندگان باشدتنهاشفاي انهم خاك قبرمي باشد.تقدم يجادل به الباطل گوياي تنويع داري مجادله است.يجادل اللذين كفرواگوياي اين است كه مؤمنين هيچ گاه بارسول خداوندمجادله باطل نمي كنندچون وقتي اصل رسالت راكه بابرهان مي پذيرندلوازم ان رابه گونه تعبدي مي پذيرند.واگرمجادله اي هم مؤمنين بارسول خداداشته باشندازباب قانع شدن وحصول علم براي خودشان مي باشدكه به مجادله باطل توصيف نمي شود.بعدخداي متعال دوهدف اصلي كفارازمجادله رابراي رسول مكرم خويش تبين مي نمايدكه اولي ان اهداف همان ازبين بردن وبرداشتن حق است.بااين بيان مشخص مي شودمحوراصلي مجادله كفاربامؤمنين درهمه اعصارهمان نابودي دين خداست اگرمؤمنين ازدين خدائي خوددست بردارندعلي الظاهرمجادله عوض مي شود.البته چنين معامله اي هم ثمن وبهاي سنگين خواهدداشت ولذاهيج مؤمني دين خودراباكفارمعامله نمي كند.وشايدمرادازحق اعم ازدين باشدكه شامل توحيدونبوت وامامت وتمام مقدمات وارزشهاي ديني مرادباشد.چون براي پيش روي كفارنمي توان مرزخاصي معين كرد.هرقدرمؤمنين كوتاه بيايندانهاجري ترمي شونددرواقع مجادله كفارومؤمنين تاشيطان هست باقي هست باقي ماندي مي باشد.درهرزماني مؤمن همان زمان بايدامتحان خودراپس بدهد.درمقابل كافرهرعصري هم مجادله خاص همان عصرخودرااعمال خواهدكرد.بنابراين درگيري حق وباطل نه تمامي داردونه حدخاصي.شايدبراي ايجادسدهمين پيش روي كفارباشدكه اسلام جهادودفاع رامشروع ودربعضي مواقع لازم وحتمي دانسته وواژه مجادله گوياي اين است كه اصل اوليه وبهانه عمده قصدنابودي دين ازسوي كفارهمان مجادلهاي اوليه ومحاورهاي متضادپيش ميايد.ولذازبان انسان دراينجاهم دخالت دارد.اطلاق ليدحضواكه عوامل ان تصريح نشده وگوياي متنوع بودن عوامل تخريب بنيانهاي دين است ولذاهدف اصلي همان مؤمنين خواهندبود.چون قوام حق بااهل ان ميسرمي باشد.ولذاتخريب شخصيتهاي ديني هم ازعوامل تخريب دين بحساب مي ايد.محلي شدن حق به الف لام شايدبه اين منظورباشدكه عرض كفارادحاض تمام ائين دين مي باشدوقانع به حكمي ازاحكام نخواهدبود.سياست گام به گامي ازاينجااستفاده مي شود.دخول لام به ليدحضورمبين همين تخريب تدريجي تمام دين مي باشد.اينجاست كه پيش قراولان ديني بايدخيلي هوشيارباشندوفريب كفاررانخورندوسايرمؤمنين راهم هميشه درحالت هوشياري نگه بدارند.اتيان به درايه شريفه شايدبحسب اين منظورباشدكه شروع تخريب استوانهاي دين وديني ازمرتبه خفيف ترقي داده مي شودتاكل حق نابودشود.چون انصراف مجادله به مباحث قولي است.كفارانرامنجربه فعلي هم مي كنند.بعدخداي متعال هدف بعدي كفاررامتذكرمي شودكه كفارشروع به مسخره كردن وتمسخرتمام ارزشهاي ديني مي كند.چه ايات اثبات حق وحقانيت باشدوچه مسأله انذاروتخويف ازقيامت وجهنم باشد.همه راببادتمسخرمي گيرندارزش انهاراازدل مؤمنين تقليل وتضعيف مي كنندوقتي مؤمني ازحيث اعتقادي سست بي هويت باشدتسخيرانهااسانترخواهدشد.اينكه خداوندمتعال وظيفه عملي مؤمنين رادرايه مطرح ننموده شايدبخاطربيان هدف اصلي كفارباشدچون وقتي هدف كفارتخريب ونابودي دين باشدوظيفه ديني مردم مؤمن هم مقابله وحفظ دين خواهدبودهركسي بهرگونه اي كه درتوان داردبايددفاع ازائين دين بكندبه فوزاخروي نايل مي شودهركسي در هرزماني ازقافله مومنين قائم بحق عقب باشددرزمره غيرمومنين خواهدبودولذاشايدبه اين حساب به وظيفه مومنين درايه تذكري داده نشده.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
55: مامنع الناس ان يؤمنوااذجاءهم الهدي ويستغفرواربهم الاان تاتيهم سنةالاولين وياتيهم العذاب قبلا. خداوندمتعال دراين ايه شريف متمردين ازقران واسلام ونبي مكرم ص راتوبيخ مي نمايدومي فرمايدمابراي بشريت به طورعام نسبت به حاضرين درزمان خطاب به طورخاص عامل هدايت به صراط المستقيم برانگيخته ايم كه نمودنه كامل ان قران هادي ورسول مكرم داعي مي باشد.اماكفارمكه به صورت خاص ازاين عامل هدايت روي برگردانده اند.صدرايه مصدّربه ماءنافيه شده به تمردبي جهت كفاراشعاردارد.يعني هرگزنمي بايستي انهاچنين برخوردي باعامل هدايت مامي كرده اندوانتظارنزول عذاب ازنوع نزول ان به امتهاي پيشين رانمي داشته.امكان داردمرادازالناس جنس كفارباشدكه حاضرين زمان خطاب به صورت خاص ومصداق بارزوبقيه درقرون بعدي به صورت عام باشندوامكان هم داردكه مرادازالناس انسانهاي معهودمتمردزمان نزول ايه مرادباشدكه ازتوبيخ انهامذموم بودن تمّردچناني نسبت به مردمهاي بعدي هم مستفادمي شود.ازواژه ان يؤمنواشايدچنين برداشت شودكه هدايت يافته واقعي وتابع واقعي قران ورسول مكرم اسلام كساني هستندكه ايمان به تمام ماجاءبه القران والرسول داشته باشندولذاصرف اسلام كفايت نمي كندچون خودهمين اسلام اوري به تنهائي عامل كنارزدن روح اسلام وقران مي شودوبهانه بدست كفارمي ايدتاازتالي فاسدكفرشان درامان باشندودرخودصدرايه يك بيان قانون مختاربودن انتخاب براي انسانهاهم گنجانده شده كه مردم درانتخاب مسائل ديني مختارهستندالبته اين اختيارمنافي باثمره هاي هرانتخابي نمي باشدولذاهرراهي ثمره اي داردانتخاب باخودانسان است.عبارت .منع الناس ان يؤمنوا.كلااحتمال داردكه منصوب بنزع خافض باشدواژه اذجاءهم الهدي گوياي اين است كه تاهدايت كامل وواصل به مكلفين نباشدحجت تمام نخواهدبودومتمردين محكوم به تمردنمي باشند.ولذادركنارقران رسول مكرم هم عقلانيازهست.ولن يفترقاازهم يك قانون ومقتضاي عقلي هم محسوب مي شود.همين كه درايه اسباب هدايت به صورت صريح مشخص وبيان نشده شايدبخاطرتعظيم قران ورسول الله ص باشدوشاهدالهدي اشاره به همان قران باشدكه مقداري ازاين قبل ازاين ايه نازل شده شايدازعبارت اذجاءهم نزول دفعي قران هم استفاده باشد.عموميت احكام قران براي تمام مردم هم ازضميرجمع قابل استفاده هست.ومجئي عامل هدايت گوياي اين است كه عقل انسان به تنهائي قدرت كشف واستكشاف احكام راندارد.واژه هدي گوياي اين است كه شرع عامل روشنگري براي عقل وكمك اومي شوددراستكشاف احكام.لزوم ووجوب متابعت ازعامل هدايت يك امرعقلي وشرعي است.مجئي هدايت گوياي اين است كه هادي واقعي ومصدراصلي براي هدايت انسانهاهمان خداوندمتعال است.ولذاجعل حكم براي احدالناسي مجازنمي باشد.مردم در مورد احكام حق تطبيق وانطباق رادارند.ومجئي هدايت گوياي اين است كه تمام عوامل هدايت انسانهابه طورتكميل شده نازل وارسال شده.جاءهم الهدي گوياي لزوم لطف ممكّن ومقرّب به خداوندمتعال است.وگوياي اين است كه الجاهل غيرتوان داروقوف به احكام كه مجئي هدايت درحق اوتمام نباشدمعذورمي باشد.ان يؤمنواگوياي وظيفه الهيه داشتن مردم است كه بخالق خودايمان داشته باشند.وايمان قبل ازمجئي هدايت مقبول نمي باشد.شايدايمان واقعي محسوب نباشد.وگوياي اين است كه بعدازنزول قران وبعث رسول مكرم اسلام ص ايمان عملي به سايرعوامل هدايت مجزي نمي باشد.ولذااحتمال قوي مي رودكه مرادازالهدي همان قران است ودرعظمت همين كتاب مبعوثيت خاتم الانبياءكافي مي باشدكه چنان كتابي چنين رسولي هم نيازداشته كه خداي متعال مبعوث نموده درواقع رابطه كتاب ورسول كاملارعايت ومنطبق مي باشد.بااين حساب بهترين زمينه فراهم شده تامردم به خداوندايمان بياورندونسبت به اعمال گذشته بدخودشان ازخداي مهربان طلب آمرزش كنند.عبارت يستغفرربهم گوياي بازبودن درتوبه براي گناه كاران است واينكه مقدارگناه هم مشخص نشده گوياي لزوم اميدواربودن همه عاصين است.نوع گناه هم معلوم نشده بازگوياي تعميم استغفاروامرزش براي تمام گناهان است.افرادومليتهاهم منظورنشده بازگوياي عموميت داشتن اين درتوبه براي همه است.اضافه رب به ضميرجمع گوياي اين است كه اگرمردمي درزماني ازخدابريده باشنداماخداخودراازمردم نمي بردورحمت واسعه خودراقابل شمول به همه مي نمايد.ازعموميت امربه استغفارچنين برميايدكه عاصين براي امرزيدن گناهان ومطيعين براي ارتفاع درجه مي تواننداستغفاربكنند.اطلاق استغفارهمين رااقتضاءمي كند.واژه اذجاءهم الهدي تضمنابه لزوم بعث رسول هم دلالت مي كند.بعدخداوندمي فرمايدوقتي قران نازل شدبعوض انكه مردماني به اوايمان بياورندونسبت به اعمال گذشته خودشان استغفاربكننددرمقابل نعمات الهيه جبهه گيري كردندوانتظارنزول عذاب ازنوع عذاب نازله به پيشنيانشان راكشيدندوگفتنداگراينهابحق باشدماهم بمثل گذشتگانمان معذب ازنوع عذاب انهامي شويم.همين كه معذب ازنوع عذاب انهانمي شويم پس معلوم مي شودكه اينهاهم نادرست مي باشد.تعجب ازكفارخداگريزكه درزمان نزول عذاب وجود خدارامي پذيرفته انداماهمين كه راحت مي شدنددوباره به روش سابق روي مي كرده اند.درايه موردبحث هم اينهاچنان استدلال باطلي رااقامه نموده اند.عجيب اينكه اينهاانتظارعذاب جديدي رامي كشندومي گوينداگرقران وخدابحق است منتظريم تاببينيم چه نوع عذابي براي نافرماني مانازل مي كند.اضافه تأتي به ضميرجمع گوياي اين است كه عذاب واژه همه گاني مي شودوهمه مردم معذب مي شوند.شايدعلت تغيرواژه درتاتيهم به ياتيهم العذاب اين باشدكه دراولي انتظاربازامدني عذاب سابق هست امادردومي انتظارنزول عذاب جديدهست.واژه قبلاشايدمؤيدهمين علت تغيرواژه باشد.اطلاق العذاب گوياي اين است كه مردم درانتخاب نوع عذاب نقشي نخواهندداشت ازحيث كم وكيف انحصارادراختيارخداونداست.ازواژه اولين معلوم مي شودكه كفارسابق هم ازحيث تعدادكم نبوده اندوچون كفاربوده اندوارزش انساني خودشانراازدست داده اندباياءونون جمع اورده شده.برخلاف سيتغفرون كه اميدبازگشت درانهاميرودباواو ونون جمع بسته شده.خوداين تغيردرنوع جمع بستنهاهم فلسفه اي هست احتمال هم هست كه مرادتنوع عذاب جديدباشد.وشايدمرادازعذاب قبل عذاب اخروي باشدويااخروي بادنيوي متنوع مرادباشد.وشايدمرادازقبل عذاب مشاهده شده وعياني باشد.درواقع انهاعذاب پيش ازخودشانرامايعه عبرت نميدانسته اندومي گفتنداگربحق باشدعذاب جديدي هم براي مخالفت مانازل مي شود.احتمال هست كه قبلاجمع قبيل باشدويامقابله باشديعني عذابي برايشان مي ايدكه مي بينند.ويادرقبال گناهي كه انجام داده اندعذاب شايسته گناهشان رامي بينند.محيي الدين دركتاب اعراب القران وبيانه درجلد۵ص۶۲۶هفت معني براي قبل گفته قد أوردنا في باب اللغة معاني القبل و قد صنّف فيه أبو العباس محمد بن يزيد المبرد و أبو العمثيل الاعرابي الذي صنف كتابا مأثورا عنه و هو مجرد حصر للألفاظ التي قد يتعدد مدلولها دون التزام منه لترتيب ما في سوق الكلمات و بدون تعليل أو محاولة لإيجاد أية صلة بين المعاني المختلفة إذ يقول: «القبل على سبعة أوجه: القبل في العين و القبل النشز من الأرض يستقبلك تقول رأيت شخصا بذلك القبل و القبل أن ترى الهلال قبلا فكان صغيرا و القبل أن يتكلم الرجل بكلام لم يكن استعدّ له يقال تكلم فلان قبلا و القبل أن يورد الرجل إبله الماء ثم يستقي و يصب عليها فيقال سقاها قبلا و القبل شيء شبيه بالصوف يعلق في أعناق الصبيان و القبل طي البئر في أعلاها.همين كه ازتاريخ امم سابق عبرت نمي گرفته اندمعلوم مي شودكه اينهاافرادبسيارلجوج وكم عقل بوده اند.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
۵۴ : ولقدصرفنافي هذاالقران للناس من كل مثل وكان الانسان اكثرشيئ جدلا. درقران كريم خداوندمتعال مثالهاي گوناگوني ازموجوداتي ريزمثل پشه تااسمان وزمين عنوان نموده.دراين ايه شريف شايددرمقام جواب ازچرائي ذكرهمه ان مثالهامي فرمايدكه علت گوناگون كردن ان مثالهابراي ان است كه انسان به عنوان كلي خودنسبت به جايگاه خدادايش واقف باشدوخودراخداگريزنگرداندوتلاش براي اتصال بخداداشته باشد.مؤكداوردن ايه خودگوياي اهميت واقف شدن به اين موضوع است چراكه انسانهم مي تواندازخودغافل باشد.وقتي خودغفلتي به انسان عارض باشدقهراخداغفلتي هم به دنبال ميايد.البته مثالهاهم درمحتواي خودگوناگون مي باشدبعضي بحسب ايجادخوف وبعضي بحسب ايجاداميدوبعضي بحساب تمكين ذهني وغيره درانهالحاظ مي باشدكه حدمشترك همه انهاهمان گوناگوني مثالهااست.عبارت من كل مثل بيان كننده اوج غناي قران ازمايحتاج مردم درتمام ادوارزندگي است چه دراموردين وچه دراموردنيا.عبارت في هذاالقران گوياي ناتمام بودن سايركتب اسماني است كه انهااين ويژگي قران رانداشته اند.وواژه للناس گوياي اين است كه به دين وايين خاص نمي باشدبلكه يك برنامه تمام نماي كل بشريت است.شايدمرادازمثل همان نقل فرضيه اي است كه باعبارات متفاوت وغيرهم گون مطرح مي باشد.يعني ايات قران به عبارت قران يك سري مطالب رابخاطراهميتي كه دارندبه گونه هاي متفاوت وباالفاظ متغايرعنوان نموده وبعضي راهم به صورت مثالي جهت تنويرافكارواوقع في النفوس شدن مطرح نموده.شايدازواژه من كل چنين استفاده شودكه ازتمام اشياءوازتمام افرادوامم گذشته خاطراتي نقل شده كه هيچ يك ازانهابدون حساب وفايده نمي باشد.ازعبارت ولقدصرفناچنين برداشت مي شودكه بيان حقايق درقران امري است وفهميدن واستفاده انهاازبراي همه گان درعصرواحدامراخري است ولذامي شودعلم مربوطه اي درقران باشدامابعدازچندين سال ويابعد از چندنسل خودنمائي كندوفهميده باشد.چون اصل قران براي تمام عصوراست ودانشمندان هرعصري هم به تناسب زمان وعلم خودبهره مندازقران مي توانندباشند.ولذاتوسعه درللناس امري لابدمنه ازايه است.ولذامحتواي قران رانبايدمحصوربه معلومات زمان خاص كردوهرچه كه مردم عصري نتوانندحكم انراازقران استكشاف كنندبحساب فقدان ان درقران وبدنبال توجيهات پوچ وبي اساس رفته شود.بحسب همين ديدگاه مي توان اخرايه رابه اول ان مرتبط دانست چون سعي افرادهرعصري به ادعاي خودشان دريافت تمام عيارازقران است اماگذشت ان عصروظهورعصوربعدي ناقص بودن بعضي ازمكاشفات اهل عصرقبلي راثابت مي كنند. اين نوع مكاشفهاي متفاوت وبه اندازه علم اموخته باعث جدال درامورقراني هم مي شودمثل همان جدال حدوث وقدم قران.البته مسئله جدال خواه بودن انسان اعم ازموردقران وسايراشياءاست ودرذات انسان اين روحيه هست.وشايدمعمول جدالهاي انسان بدون پشتوانه منتفي مي شودعبارت اكثرشئي درايه مطرح شده.مرحوم محمدبن حسن طوسي درتفسيرتبيان درموردمعناي جدال فرموده الجدل شدة الفتل عن المذهب بطريق الحجاج واصله الشدةمنه الاجدل الصغرلشدته وسيرمجدول شديدالفتل.لازم بياداوري است كه باعث اوليه جدال وخصومةدرحدي ممدوح مي باشدوعنوان مباحثه براي كشف واقع مي شود.اماوقتي به عنوان عقده گشايي دربرابرطرف مقابل باشديك امرمذموم مي شود.مرزبندي ايندووصف خيلي دقت ميخواهد.اي بساجدال مذمومي راهواي نفس ممدوح جلوه كندوممدوح راعقده دل مغموم تلقي كند.وشايدبشودگفت كه باعث اوليه جدال همان معلومات ناقص بشري مي شودوصاحب همان علم كم خودراعالم به قسمت عمده مجهولات ميداندغافل ازاينكه مجهولاتش بيشترازمعلوماتش مي باشد.اصلاح اين اساس فكرانساني في الواقع باهمان رسولان اسماني ومواعظ انهامي شود.سخت ترين رشته مسئوليت. اگاهاندن جاهل به جهل خودش مي باشد.البته درتفاسيرمعتبرمصداق جدال كننده هم براي ايه مطرح شده كه عبارتندازنضربن حارث وياابي بن خلف وياانسان كافركه اينهامصداق بارزوصف مي باشند.تهديدوجدال خواهي انسان به اكثريت چندان ظهورنداردبلكه عامل بازداري ازان همان تقواي باطني ومنقادبودن دربرابرمنطق بحق مي باشد.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
۵۳ :ورأي المجرمون النارفظنواانهم مواقعواولم يجدواعنهامصرفا. خداوندمتعال دراين ايه شريف حكايت حال گناهكاران درموقع ورودبه جهنم رامطرح مي نمايدومي فرمايداي رسول ماتذكربه مجرمين واصحاب گناه باشدكه وقتي مجرمهاشعله هاي اتش جهنم رامي بيينندباورشان مي شودكه به ان دچارخواهندشد.عبارت رأي المجرمون گوياي اين است كه جهنم درقيامت مجسم مي شودواهل معاصي بالعين انرامي بينند.ومرادازمجرمون هم شايدهمان ابليس واعوان اومنظورباشددرايه سابق صحبتي ازانهابميان امده.واحتمال داردكه اعم ازكفارومشركين باشد.واژه ناري كه درايه مطرح شده ازحيث خصوصيت غيرازاتش معهوددنيوي است.تمام خصوصيات ان بااتش دنيوي متفاوت است.اماتشابه اسمي باناردنيوي دارد.ازخودواژه رأي شايدبربيايدكه مجرمهاباچشم خدادادي خودشان اتش جهنم رامي بيننديعني رأي راكه به علم معني نموده اندبه صرف علم بدون مشاهده نيست بلكه ايندووصف توأم مي شوندچون مجرمين دردنيااموراعتقادي قلبي راباورنكردندان دنيااخروي هم اعتقادوعلم شايدبراي انهاكافي نباشدولذااست كه قوه بينائي انهاهم براي نتيجه اعمال انهابكارگرفته مي شود.وعلت نشان دادن اتش جهنم به انهاشايدبخاطرباورنكردن انهابه عذاب اخروي باشدچون ازقول رسول خداوندي مخّوف نشدندومصرّبه گناه بودندرؤيت اتش جهنم يكي ازعوامل باورنده انهامي شود.وچون باوربه عذاب معاصي خودشان نداشته اندورودشان به اتش جهنم راهم باواژه ظنوااحتساب كرده اند.يعني قدري به اموراخروي ومجازات كفارمظنون بودنددراخرت هم حتمي الورودخودشان رامظنون الورودمي پندارند.عبارت انهم مواقعوهاگوياي اين است كه دراخرت هم نسبت به وجودخداوندمتعال اقرارنمي كنند.مسأله دچارشدنشان به عذاب جهنم راامري بين خودواتش مي پندارنندوخالق جهنم وخداوندرادرانجاهم دخيل درسرنوشت خودشان نمي دانند.ودرواژه مواقعوهاهم يك نوع تكبرمجرمين لحاظ شده يعني همان قدري كه مجرمين وقوع درجهنم راهم مي بينندبه همان قدرهم جهنم رادرخودشان واقع مي بينندولذاواژه مواقعوهاشايدبه اين منظورازواژگان بين اثنيني انتخاب شده.وازواژه فظنواشايدچنين استفاده شودكه انهاخودشانرامجرم هم نمي دانندوهمان انتظاروتوقع بيجاي خيرمنقلباراتاانموقع درسرشان مي پرورانند.بعدخداوندمتعال حالت ديگرمجرمهادرجهنم رامطرح نموده كه وقتي كفارومجرمهاواردجهنم شوندبه طوركلي اميدشانراازدست ميدهندونسبت به نبودفرارگاه خاطرجمع مي شوند.خداوندمتعال دراين فرازايه عبارت لم يجدوادارندوواژه رأي راعوض كرده اند.شايدعلتش به خاطراين باشدكه خاطر جمع مي شوندوقتي مجرمهاواردجهنم شدندباتمام وجوددرميابندكه اين همان جائي است كه رسولان اسماني وعده ان رابه انهاداده بود.ولذاوجدان ودريافتن درعبارت استعمال شده.شايدمرادازواژه مصرف { فرار گاه}پي جويي مكاني درجهنم براي رهائي ازاتش باشدچون باورمي كنندكه خروج ازان محل برايشان مقدورنخواهدبود.ازواژه ولم يجدوامعلوم مي شودكه خصوصيت اتش جهنم چنين نيست كه واردشده به ان فوراسوخته وخاكسترشودبلكه واردبه ان بنوعي معذب مي شودكه سراغ مصرف بودن درانجامقدورمي شودواين سراغ گيري ازمصرف گوياي اوج وشدت عذاب تمام ناشدني است.اينكه ولم يجدواعنهامصرفاتعبيرامده شايدبشودگفت كه جهنم هم مصرفي دارداماانهاتوان پيدايش انرانخواهندداشت اگراين احتمال قابل تصورباشدمي شودگفت كه عذاب جهنم هم براي همه جهنميان يكنواخت نخواهدبود.خداي متعال براي بعضي هامصرف راقابل وجدان مي نمايد.شايدباتوجه به اين نكته باشدكه بعضي مصرف رابه معدل تغييركرده اند.دراينكه مصرف جهنم به چه شكلي وگونه اي مي شودخدامي داندوجهنميان مي بينند.ازواژه ولم يجدواشايدبربيايدكه مجرمهادرجائي ازجهنم واقع مي شوندكه مأمورجهنم راهم درانجانمي بينندوتنهاتلاش براي پيداكردن گريزگاه ومأمن مي شوند.وشايدهم بشودكه جهنميان ازوحشت جهنم مامورين جهنمي رانمي بينندهمانطوركه دردنيااثارواوامرخداوندرانديدگرفته بودند.ولذاعدم وجدان مصرف شايدبخاطرعدم باورانهابه حق وحقانيت بوده باشد.اينجاازديدن واقعيت كوربودندانجاهم ازيافتن ومصرف نابيناوبيچاره مي شوند.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
52:ويوم يقول نادواشركائي اللذين زعمتم فدعوهم فلم يستجيبوالهم وجعلنابينهم موبقا. دراين ايه شريف هم خداوندمتعال بيك پيش امدمهمي تنبيه داده ومي فرمايدكساني كه دراين دنيابراي خداوندمتعال قائل به شريك باشندوقتي موعدقيامت برسدبه همانهاندامي شودكه شركاءفرضي واعتقادي خودتان به خداوندمتعال رابخواهيدتادراين روزبه فريادتان برسند.امااينكه قائل اين قول چه كسي مي باشدامكان داردكه ازطرف خداوندي باشدوامكان داردكه مأموري ازطرف خداونداين قول رااعلام كندوامكان داردكه حضرت خاتم الانبياءباشد.وامكان داردكه اين قول ازنوع القاءنفساني وقلبي به معصيت كاران باشدوامكان داردكه قائل اين قول هم به توسط يك فرشته ماموراين كارباشد.شايدمشركين چون باوربه قيامت وبه چنان روزي ندارندواژه يقول تعبيرامده وباواژه هائي ازنوع غيرمضارع مطرح نشده.ازلطف خداوندهمين هم درحق مشركين منظورشده كه قدرت نداكردن به انهارااعطاءمي نمايدتاحجت به وحدانيت خداوندمتعال براي انهاتمام باشد.امااينكه نوع شركت غيرخدادرچه حدي ودرچه مواردي مي شودايه ازان جهت ساكت است شايدبه صورت اعم باشدچون مشركين درخالقيت وغيره هم قائل به شريك مي باشند.لطف ديگرخداوندمتعال اين است كه شركاءفرضي مشركين راازجواب دادن منع نمي فرمايدوزمينه رابراي جواب دادن انهامحيامي نمايداماچون انهاازعهده چنان وصفي خارج مي باشندنداي مناديان راجواب نميدهند.واژه زعتم گوياي اين است كه طرزتفكرمشركين به هيچ وجه مطابق باواقع نمي باشدوعوارض معاصي واعمال وطرزتفكرغلط انهارابه ان وصف وروزگارگرفتارمي كند.واينكه خودخداوندمنادي نمي باشدشايدبخاطرتفهيم اتهام غلط به مشركين باشدكه همانطوركه الآن جواب نميدهندوازانهاكاري ساخته نمي باشددردنياهم ازانهاكاري ساخته نمي شودواين قضيه راخودمشركان بالعين ديده اند.نه اينكه ان خدايان بدردخورنمي بودبلكه مقهورانسانهاهم بوده واين انسانهاي مشرك بوده اندكه انهارامديريت وجابجاومتحول مي كرده اندهمين كه درتسخيرانسانهابودخودبهترين گواه براي دروغي بودن وادعائي بودن ان خدايان مي باشد.پرستش كنندگان خدايان دروغ وباطل عالم به غلط بودن روش خودمي شوند.درخوداضافه شركاءيك نوع توبيخ واستهزاءهم گنجانده شده.همانطوركه درافرادمضاف اليه يك نوع اثبات وحدانيت خداوندمتعال گنجانده شده.ودرخودواژه الذين هم يك نوع تحقيروتوهين منظورشده چون نامي ازاسامي نهاده شده به بتهاي مشركين بميان نيامده.ودرخود عائدصله هم يك نوع حقارت به بتهاوبنظريه مشركين منظورشده.همانطوركه درخود مفعول دوم زعم هم اين وصف منظورشده.خداوندمتعال دراول ايه خطاب به مشركين فرموده كه نادواشركائي تفسيرجواب باواژه فدعوهم مطرح شده نه باواژه فنادواوامثال ذلك تامطابقت رعايت باشد.شايدعلتش متفاوت بودن نوع گفتارگوينده بانوع نداي مناديان مشرك باشد.چون رتبه علوي وسفلي دربين هست واژگان هم متفاوت شده.وشايدعلت اتيان نادوااين باشدكه مناديان حقيقي بتها راموردپرستش نميدانند.ولذامنادي به يك امرموهون است.اماخودمشركان بتهاراپرستش مي كرده اندودردنياازانهاانتظاراتي.داشتندبحسب همان انتظاردرقيامت هم مامورمي شوندكه موردپرستشهاي خودرابخوانند.بعدخداوندمتعال مي فرمايدمشركين دردنياحق پرستش غيرخداوندمتعال رانداشته اندوبه قول مرسلين هم ترتيب اثرندادنداماچون خودشان رادرقيامت باقضيه اي وحشت اورمي بينندوقتي منادي به انهاندامي كندكه بتهاي خودرابخوانيدانهافوراهمه متصورات خودراميخوانند.وحال انكه دراين دنياهركدام تنهايك بت راموردپرستش قرارداده بودندوياجمعي پرستش بتي مي كرده اندكه متفاوت ازبت جمع اخربوداماانجاهمه گان همه بتهاراميخوانندتاشايدراه برون رفتي ازان مهلكه محياباشد.بعدخداوندمتعال مي فرمايدوقتي مشركين الهه خودشانرابه استمدادفرابخوانندوياميخوانندهيچ نوع جواب مثبتي ازناحيه انهادريافت نمي كنند.واژه فلم يستجيبواشايدبه اين علت باچنين واژه مطرح شده كه مشركين بخيال قابليت استمدادبتهارافرامي خواننداماخودبتهاتوان جواب دادن وقدرت جواب دهي رابحسب اصل خلقتشان نخواهندداشت.درواقع خواست مشركين ازاشياءغيرقابل استمدادمي شود.نه اينكه انهاجواب نميدهنداصلاتوان واقتضاي جواب راندارندولذاهمه مشركين دران روزازغيرخداوندمتعال مأيوس ونااميدمي شوند.مي توان گفت كه درخودفدعوهم يك نوع تخطي ازحق پرستي گنجانده شده چون نميبايستي در محضر خداوندبتهاراندا بكنند. بعوض انهاازخداوندمتعال استمدادمي كرده اندخداوندانهارانااميدنمي كرده.شايدذكرفدعوهم ناظربه اين خطاي مشركين باشد.واطلاق دعوني همين راهم مي تواندشامل باشد.واژه لهم گوياي اين است كه انهانداي خداوندي راجواب ميدهندچون مخلوق خداوندمي باشد.اماداعين چون به غلط انهارادعوت مي كرده اندانهاهم درمحضرخداوندمتعال جواب نميدهند.دراين فلم يستجيبوانوعي اعراض الهه ازمشركين هم منظورشده است.كه خودانهاهم دوست ندارندبجاي خالق حق انهاموردپرستش باشند.چون بتهاهم ازمشركين ناخرسندمي شوندخداوندمي فرمايدمابين مشركين والهه انهاموبقي ايجادمي كنيم كه اين واژه گاه بمعناي عدوات تعبيرامده است.وگاه هم بمعناي مهلكه اماايجادعداوت اتش سوازننده بنظرقوي ميرسد.چون همه انهاازاهل جهنم مي باشندالبته موبق به معناي دره اي ازدرهاي كوه جهنم مطرح شده.وبمعناي مانع هم مطرح شده.ازاين قسمت اخرايه استفاده مي شودكه علقه اهل باطل نسبت بهم صوري. وعنوان منافع طلبي حدي داردگرچه حدمشتركي هم داشته باشنداماانهم به خيرانهاتمام نمي شود.تمام. ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
|
|
| [قالب وبلاگ : لیمو بلاگ] [Weblog Themes By : limoblog.ir] |